|
خاطرات خودم (شخصی)
|
||||
|
|
||||
اوههههه خیلی وقت بود نبودما...!!
تو این چند وقت اتفاقای عجیب غریبی واسم افتاد.
یکی این که حال نداشتم بنویسم بعد تا اومدم بنویسم سیستمم قاطی کرد یه جورایی دار
فانی رو وداع گفت!!
بعدیش اینکه بابایی این طه کوچولو فوت کرد!!
بعد هم سال جدید و ایرانگردی و این حرفا...
الانم اومدم بنویسم اسم کاربریم یادم نمی اومد نیم ساعت طول کشید تا یادم بیاد ولی
یادم اومد!!
و اینکه سال نو همه که داره کهنه میشه مبارک!!
+
نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 10:53 PM توسط خودم
|

مامانی چرا بابایی خوب نمیشه!؟
چرا مامان خوب میشه تو واسه بابایی دعا کن خوب میشه... آخه مامانی خسته شدم از بس دعا کردم خدا به حرفم گوش نداد و بابایی خوب نشد!! اینا رو طه ی ۳ساله(پسر خالم) به زبون شیرین خودش به مامانش میگه. طه هروقت میخواد کاری کنه یا جایی بره میگه ایشالا بابایی خوب بشه با بابایی برم... ایشالا بابایی هر چه زودتر شفا میگیره!! (ولادت حضرت معصومه و روز ملی دختران رو تبریک میگم به همه دختر خانما...)
+
نوشته شده در جمعه 18 آبان1386ساعت 9:24 PM توسط خودم
|

جلوی آیینه وایسی و موهای سفیدت رو بشمری حس قشنگیه!؟
۵ تا موی سفید تو موهام دارم...پیر شدم رفت! به قول بابا علامت استاندارد نشانه مرغوبیت کالاست!!
+
نوشته شده در یکشنبه 13 آبان1386ساعت 11:19 AM توسط خودم
|

چند روز پیش یکی از بچه ها تو آموزشگاه گفت چهره ات خیلی منو یاد یکی میندازه منم هیچی
نگفتم لبخند زدم امروز که کلاس داشتیم گفت میدونی تو منو یاد کی میندازه؟شروع کرد به گفتن
از قرار معلوم این خانم قبلا عاشق یه نفر بوده یعنی عاشق هم بودن!! قیافه من اونو یاد خواهر
اون طرف مینداخته!بعد یاد خواهرش میفتاده یاد طرف هم میفتاده....
برگشته به من میگه زیاد جلو من نیا اعصابم به هم میریزه! حالا من چی کار کنم که جلوش ظاهر
نشم اونم هفته ای که ۳ روز با هم کلاس داریم...!!؟
موندم تو کار بعضی از این (...) البته دور از جون همگی...
+
نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386ساعت 9:19 PM توسط خودم
|

گوشیم رو زدن ازم!!
دیروز تا از در آموزشگاه اومدم بیرون گوشیم زنگ خورد همین جوری داشتم حرف میزدم
رسیدم خیابون اصلی که نمیدونم چی شد که یه موتوری گوشی رو از دستم کشید و
پرتم کرد رو زمین...یه چند تا آقا لطف کردن دنبالشون دوییدن اما نتونستن بگیرنشون
اومدم خونه قضیه رو تعریف کردم بابا هم رفت زنگ زد به گوشی یه آقایی با لهجه افغانی
میگه من سیم کارت رو از گوشه خیابون پیدا کردم!!چه دروغایی میگن این دزدا!!
به هر مصیبتی بود رفتیم سیم کارت رو ازش گرفتیم جالب اینجا بود که مژدگونی این
که سیم کارت هم پیدا کرده تماس گرفت با افغانستان نیم ساعت با معشوقش حرف
زد...
پ.ن:دلم میخواست افغانی رو بگیرم خفه کنم!
پ.ن:گوشیم پر زد کلی sms داشتم تو گوشیم همش پرید.گوشیم رو دوست داشتم...
+
نوشته شده در شنبه 5 آبان1386ساعت 2:16 PM توسط خودم
|

یک ماه از این پاییز مزخرف گذشت چی شد!؟
چی کار کردم؟تنها کار مثبتی که انجام دادم فقط درس خوندم همین!!
درس خوندنم مفیده دیگه نه؟!
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 10:44 AM توسط خودم
|

سلام
واسه بار سوم که حس وب نوشتنم گل کرده قبلا هم دوتا وب داشتم که دوباره شروع کردم به نوشتن. لطفا از کلمات چه وب قشنگی داری و امثال اینا پزهیز کنید...
+
نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386ساعت 7:9 PM توسط خودم
|
